تبليغاتX
JavaScript Codes width='100' height='40' border='0'> onLoad and onUnload Example توی يک ديوار سنگي دوتا پنجره اسيرند....... دوتا خسته دوتا تنها يکيشون تو يکيشون من









ديوار سنگي

تو مثل دریایی...با شکوه و زیبا...و من همچون به زورق نشسته ای شکسته

 

 بادبان و

 

 ره گم کرده بر این دریایم.نه میتوان جرعه ای از تو نوشید... که تشنه تر

 

 خواهم شد...

 

 و نه می شود تمنای خواستن تو را از سر بیرون کرد.... که خواستنت را در

 

 همه ی

 

وجودم احساس می کنم.بر تو مینگرم... و هر لحظه بیشتر تو را می خواهم

 

 

آن زمان که آمدم... میدانستم از کجا آمده ام... و مقصدم کجاست... ولی

 

اکنون؟... در

 

 تو ره گم کرده ام.نه میدانم به کجا می روم!... نه میدانم به کجا میتوان

 

 رفت؟... و نه

 

 

 

 آرزوی رفتن دارم!؟........

 

فقط تو...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:41  توسط حامد | 

 

     در غروب سرد عشق

 

 

             اين نكته را با من بخوان

 

 

 

                     مرگ تو مرگ من است

 

 

 

                             پس تمنا مي كنم

 

 

 

                                          هرگز نمير...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 8:45  توسط حامد | 

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا


تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا


چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه

 
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه


تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر


مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر


تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر


تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر


مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته


مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته


مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته


مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته


 مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه


مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه


تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون


تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون


تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه


مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه


چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله

 
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله


یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره


توی خواب پسری که هیچ کس و جز تو نداره


تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی


اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی


تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا


بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها


تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی


مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی


دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی


می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی


تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه


التماسش می کنی که بمون اون میگه نمیشه


مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت


مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت


مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون


مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون


مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی


حیفه که پیشم نمیمونن چشای به این قشنگی


پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما


دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا


بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد


دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط حامد | 

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را 

جز برای او و جز با او نمیخواهی 

من که باور کرده ام

زندگی باید همین باشد....

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:23  توسط حامد | 

هنوز میشه تو چشات ، خیلی چیزا رو تازه کرد

میشه با گرگر دستای تو خیلی کارا کرد

میشه تو چشمای تو گم شد و مرد

میشه دریا رو به بغض تو سپرد

میشه با چشم تو رنگا رو شناخت

میشه بهترین ترانه ها رو ساخت

نگو دیره من از این فاصله ها بد جوری گریه م می گیره

نگو دیره من از این بیخودی ها بد جوری گریه م می گیره

آره گریه م می گیره ...

میشه هر قصیده رو با چشم تو اندازه کرد

میشه تو چشمای تو قدیمی ها رو تازه کرد

همه کاشی کاری ها ، خرابه ها

همه ماشین دودی ها  ، مثنوی ها

میشه فریاد زد و رفت تا ته دشت

میشه دریا شد و از خشکی گذشت

نگو دیره من از این فاصله ها بد جوری گریه م می گیره

نگو دیره من از این بیخودی ها بد جوری گریه م می گیره

آره

گریه م می گیره .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:40  توسط حامد | 
 

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک

 

   خالیست .خوابهایم نه بوی تو را می دهند نه بوی

 

 جوانی ام را . سالهاست جاده ها سر به زیر و ساکت

 

 به

 

 راه خود ادامه میدهند بی آنکه منتظر گامهای من

 

 باشند و اشاره ی تو .

 

 

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در

 

 حیاط خانه مان هم می توانم آن را ببینم و امروز

 

که

 

 باران همه آ رزوهایم را خیس کرده است دفترچه

 

 ام شبیه بهشت شده است پر از گلهای که نام تو

 

روییده اند .

 

 

به من گفته بودی عشق بی آنکه در بزند می اید

 

با

 

 فانوسی در دست و برقی در چشمان و امروزکه می

 

 توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم عشق در

 

 اتاقم نشسته است و به من لبخند میزند . هر روز به

 

تو

 

 فکر می کنم از خودم می پرسم آیا درختان  و

 

پرندگان خواب می بینند ؟ آیا درختان می توانند

 

بوی تو را حس کنند ؟ ایا پرندگان می توانند برای

 

 تو شمعی برافروزند ؟ از تو با چه کسی حرف بزنم

 

؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دستهای تو

 

 دیده ام و زمین را که با همه عظمتش رو دگمه

 

پیراهنت نشسته بود ؟ چه کسی باور میکند جنگل های

 

 انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم می شوند؟

 

ترانه ای که برای تو سروده ام از گفتگوی موجها

 

 وساحل زیباتر است اما سکوت تو زیباتر نیست

 

. دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته

 

 باشند و تو با انگشت های لاغرم روی شیشه مه گرفته

 

 بنویسی( اگر چراغ عشق روشن باشد هزار

 

کوهستان هم نمیتواندبین ما فاصله بیندازد)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:55  توسط حامد | 

پس چرا عاشق نباشم...!؟
من که ميدانم شبي                    عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموشي من                     سهل و آسان مي رسد

من که مي دانم که تا                  سرگرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم             و شتابان ميرسد

                          پس چرا عاشق نباشم           پس چرا عاشق نباشم

من که مي دانم به دنيا               اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي                       قول و قراري نيست نيست

من که مي دانم اجل                 نا خوانده و بيدادگر

سر زده مي آيد و                      راه فراري نيست نيست

                    پس چرا                      پس چرا عاشق نباشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 11:38  توسط حامد | 

اي كسي كه بدون تو زندگي را با همه زيبايي هايش براي لحظه اي هر چند نا چيز هم نمي خواهم .

 

اي كسي كه زندگي را در چشمان بهاري ات معنا مي كنم كاش ميدانستي اين قلب كوچك و عطش زده ام

 

چگونه با ديدارت بال و پري براي رهايي مي يابد.

 

بدون تو برگي در خزان زندگي ام . برگي خزان ديده در بهار زندگي.برگي زرد و خشكيده كه با كوچكترين

 

تلنگري زندگي را بدرود خواهد گفت.

 

رفتنت مانند طوفاني است كه هرگز مرا بر شاخه باقي نخواهد گذاشت

 

پس با من بمان كه تو تنها روياي سبز زندگي خزان ديده ام هستي.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:19  توسط حامد | 

باز با من سخن از عشق بگو

 

اي سراپا همه خوبي و صفا

 

من چو ماهي كه  ز دريا دور است

 

و شن گرم كنار ساحل

 

پيكرش را گور است

 

موج اميد و وفا مي خواهم

 

من تو را مي خواهم

 

من چو گل كه  با اشك شب و لبخند سحر محتاجست

 

به تو روشنگر جان محتاجم

 

به تو همچون خورشيد

 

و به هر قصه ي عشق كه بگويي با دل

 

چون هوا محتاجم................................

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط حامد | 

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي
اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد
امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي
اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش مي بندد
تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي
اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند
آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود
اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد
عشق را در امواج نگاههاي بي تابي و دلنگراني هايم مي ديدي و حقيقت درونم را روشن مي گرفتي
اگر مي دانستي كه چقدر بيقرار و دلتنگ تو و لحظه هاي شيرين بودن و حس كردنت هستم
تپش موج هاي عاشقي را در چشمانم حس مي كردي و مي دانستي كه چقدر چشم به راه توام
اگر مي دانستي كه حتي با وجود بودنت و حس كردنت بازم هميشه و هرلحظه دلتنگ توام
مي ديدي كه يك ديوانه چگونه براي حضور تو و نفسهايت پرپر مي شود و هرلحظه اشك مي ريزد
آري من چشم به راه توام اي ماه تابان هستي و بي كسي هاي عاشقي غريب
من بي تاب و بيقرار لحظه هاي بودنت هستم اي ستاره ي چشمك زن و روشن شبهاي تارم
من زنده به عشق توام ، پايبند به نفس هاي توام ، و در انتظار حضور ديدگان عاشقت هستم
من با تكرار نفس هاي تو زنده هستم و با حرفها و لبخندهاي آسماني تو جاني تازه ميگيرم
آري من بي تو ه
يچم  اي مهربون ترين  مهربونا ........... اي فرشته روي زمين..........  

 

         

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:21  توسط حامد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
حرف دل
تو اين دنياي امروزي ديگه داد هم نميشه زد. تو کوچه و خيابون که اگه بخواي فرياد بزني همه ميگن اين ديوونست. آخه مگه ميشه آدم اينهمه درد رو تو خودش نگه داره! اينطوري که آدم ميترکه! پس شايد بهترين جا واسه فرياد همه اون دردها اينجا باشه. اميدوارم


نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
موسيقي
پیوندها
عشق آسماني
داداشی احسان جونم دوستت دارم
دورترين نزديكي
ستاره عشق
مرگ عشق
كلبه آسموني
همدم خاطره ها در لحظه تنهايي
تنهايي زيباست!؟
عشق اين درياي بي انتها
iceweb
دلكده(عاشقانه)
بابك-ج3
فرياد زير آب
عشق قانون نمي شناسد
عاشق باش
قفس آزادي
و اما عشق
دو عشق
سالهاي بلند من بي تو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان